تبليغاتX
کلبه آسمانی - هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبدالملک ، خلیفۀ اموی ، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد . دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نا ئل شده است حاضر کنند ، تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند . به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند . هشام گفت : پس یکی از تابعین را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم . طاووس یمانی را حاضر کردند .

طاووس وقتی که وارد شد ، کفش خود را جلوی روی هشام ، روی فرش ، درآورد . وقتی هم که سلام کرد برخلاف معمول که هر کس سلام می کرد می گفت :السلام علیک یا امیرالمؤمنین ، طاووس به السلام علیک قناعت کرد و جملۀ یا امیرالمؤمنین را به زبان نیاورد . بعلاوه فوراً در مقابل هشام نشست و منتظر اجازۀ نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازۀ نشستن بدهد . از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت : هشام !حالت چه طور است ؟

رفتار و کردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت ، رو کرد به او و گفت :

- این چه کاری است که تو در حضور من کردی ؟

- چه کردم ؟

- چه کرده ای ؟!!! چرا کفش هایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ چرا بدون اجازۀ من در حضورم نشستی ؟ چرا اینگونه توهین آمیز از من احوال پرسی کردی ؟

- دلیل اینکه کفش ها را در حضور تو درآوردم، این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند کفشها را در می آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد .

دلیل اینکه تو را به عنوان امیرهمۀ مؤمنان نخواندم ، چون تو واقعاً امیر همۀ مؤمنان نیستی ، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند .

اما اینکه تو را به نام خود خواندم زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به یا داوود ، یا یحیی و یا عیسی یاد می کند و این کار توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود ،بر عکس خداوند ابولهب را با کنیه – نه با نام – یاد کرده است .

و اما اینکه گفتی در حضور تو پیش از اجازه نشستم ، برای اینکه از امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب شنیدم که می فرمود ( اگر می خواهی مردی از اهل آتش را ببینی ، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند . )

سخن طاووس که به اینجا رسید ، هشام گفت : ای طاووس ! مرا موعظه کن .

طاووس گفت : از امیرالمؤمنین شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ ، آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی کند .

طاووس این را گفت و از جا حرکت کرد و به سرعت بیرون رفت .

                      

                                                                                          داستان راستان (جلد دوم )

 

من واقعاً از این داستان لذت بردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.    

 

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 22:21 |


Powered By
BLOGFA.COM