تبليغاتX
کلبه آسمانی -

بهرام ، روزى بعزم شكار با گروهى از رجال به خارج شهر رفت و از دور شكارى را ديد. براى آنكه خود آنرا به تنهائى صيد كند مركب تاخت ، مقدار زيادى راه پيمود و از همراهان دور ماند. چوپانى را ديد كه زير درختى نشسته است پياده شد، به او گفت اسب مرا نگاهدار تا ادرار كنم چوپان عنان اسب را بدست گرفت و بهرام به كنارى رفت . تسمه هاى دهنه اسب بهرام با قطعاتى از طلا آراسته بود، مشاهده طلاها حس طمع را در نهاد چوپان تهيدست بيدار كرد، بفكر افتاد چيزى از آنها را بربايد و به زندگى خود بهبود بخشد كاردى را كه با خود داشت بيرون آورد و با عجله قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه را جدا كرد. بهرام از دور نگاهى كرد، بعمل چوپان پى برد ولى فورا روى گردانيد، سر بزير افكند و نشستن خود را طول داد تا مرد چوپان هر چه ميخواهد بردارد، سپس از جا حركت كرد در حالى كه دست روى چشم گذارده بود به چوپان گفت اسبم را نزديك بياور غبار به چشمم رفته و نميتوانم آنرا باز كنم . چوپان اسب را پيش آورد بهرام سوار شد و بهمراهان پيوست و فورا مسؤ ل اسبها را احضار نمود و به وى گفت قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه اسب را در بيابان بخشيده ام ، به احدى گمان بد مبر و كسى را در اين كار متهم مكن . (المستطرف ، جلد 1، صفحه 116)

                                                                       نام كتاب : داستانها و پندها جلد 1( گردآورى و تنظيم : مصطفى زمانى وجدانى )

دلم نمی خواد بگم که ای کاش ما هم این قد ربخشنده بودیم ...
ای کاش ما این طوری بودیم یا....  اون طوری .....
 به خاطر اینکه هر کسی یه راهی رو برا زندگیش انتخاب کرده و دلیلای خودشم داره!!!
 امی دونید  من و شما می تونیم چیزی رو نبخشیم می تونیم بریمو طلای اسبمونو دست هر کی هست بگیریم اصلا  فکر کردنو نتیجه گرفتن یا نگرفتنشم با خودتون .....
اما قبل رفتن آرزو می کنم که هیچ لحظه از زندگیتون نباشه که متوجه بشین در مورد دوستتون یا هر هر کس دیگه ای اشتباه فکر کردین .

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 0:41 |


Powered By
BLOGFA.COM