عید اومد عیداومد
به به ، حس می کنی ؛ تموم کائنات در حال پای کوبی هستند ......
وای خدای من همه دنیا هلهله می کند.........
چه صدای دلنوازی میاد ............صبر کن ..........انگاری پرنده ها نغمه سرایی می کنند.......
چه دل انگیز ........برگ درختها دارن دست می زنند..........
حالا که دارم بهتر وبهتر به صدای جهان گوش می کنم انگاری دارم صدای شکر کردن می شنوم !!!!!!!
مطمئنم که درست می شنوم !
همه دارن برای اومدن این عزیزان هستی از خدا تشکر می کنند.
بارلها ما هم سپاسگزار تو هستیم و بس وبرای دل تنهای ما هم تو بس هستی ........
توی این عیدهای قشنگ دعا می کنم که هر گز دل مارو تنها نگذاری .
در روسـتـايـى جـوانـى خـاركـنـى زنـدگـى مـى كـرد فـقـيـر و تـهـيـدسـت ، كـه از مـال دنـيـا جـز يـك تيشه و طناب چيزى نداشت ، بسترش خاك بود و لحافش آسمان ، نه از حسب و نسب بلندى برخوردار بود و نه چهره زيبا و دلربايى داشت .
روزى ايـن جـوان خـاركـن بـه شهر آمد با پشته اى از خار به دوش ، كه ناگهان هياهويى شـنـيـد و ديـد راهـهـا را قـرق مـى كنند. نگاه كرد ديد فوجى از گلرخان پرده نشين حكومتى سـوار بـر كـجـاوه هـا از آن جا عبور مى كنند. خاركن دست و پاى خود را گم كرده ، به اين سـو و آن سـو مـى دويد تا از راه اين كاروان دور شود، كه ناگهان بادى وزيد و پرده از چـهره آنان بر گرفت . در اين ميان چشم جوان خاركن به يكى از گلرخان مهوش روى افتاد كه تاب از دلش برد. نگاه همان و دلدادگى همان .
خاركن با ديدن وى نعره اى زد و از هوش رفت و در ميان راه افتاد. ماموران بر بالاى سر او آمدند، پنداشتند كه او هول كرده و از ترس هوش خود را از دست داده است . هر چه او را صدا زدنـد كـه بـيـم نـداشـته باش ، برخيز و از سر راه دور شو!اثرى نبخشيد و جوان خاركن همچنان بيهوش افتاده بود و پاسخى نمى داد.
عـاقـبـت كـاروان از كـنـار او گـذشـت و او لحـظـاتـى چـنـد بـه هـمـان حـال بـود، سـپـس بـه هـوش آمـد و بـا خـود گـفـت : برخيز از اينجا برو، كه حسرتى بر دل خود نهادى كه مدتها گرفتار آن خواهى بود.
بارى ، جوان خاركن از عشق سر به بيابان گذاشت . او كه از آتش عشق در تب و تاب بود شب و روز در همان بيابان بسر نى برد و در بن بوته هاى خار مى خزيد.
مـرد دانـشـورى از آن نـاحـيـه مـى گـذشـت ، چـشـمـش بـه ايـن جـوان افـتـاد كـه شـوريـده حال است . نزد او آمد و پندها گفت ، اما اثرى نكرد. سرانجام او را گفت : اينك كه هيچ پندى در تو كارگر نيست ، و دست از اين خاطره باز نمى دارى پس بايد كارى كنى كه آوازه ات بلند شود و به گوش شاه برسد، شايد از اين طريق راهى به دربار بيايى .
گفت با او: چون ندارد پند سود
رو به محراب عبادت آر زود
نى نسب باشد تو را نى زور و زر
نى جمالى نى كمالى نى هنر
من نمى بينم غمت را چاره اى
جز نماز و خلوت و سى پاره اى
روى اندر مسجد و محراب كن
طعمه از نان جو و كشكاب كن
دست اندر دامن سجاده زن
رشته تسبيح در گردن فكن
جـوان خـاركـن ايـن پـنـد را بـه گـوش جـان خـريد و از كوه و دشت رو به شهر نهاد. مسجد خـرابـه اى در بـيـرون شـهـر بـود. به آن جا رفت و سجاده اى گسترد، روزها به روزه و شبها به عبادت برخاست .خرقه اى پشمينه بر دوش گرفت و از خوراك به گرده نانى جـويـن بـسـنـده كـرد. در اثـر عـبـادت و سـجده فراوان پنبه اى بر پيشانيش بست و درست سيماى عابد و زاهدى را به خود گرفت .
كم كم آوازه او در شهر پيچيده ، مردم گروه گروه براى زيارت وى مى آمد و او جز پاسخ سـلام بـا كـسـى سـخـن نمى گفت . او قبله حاجات نيازمندان و دعايش دواى درد دردمندان شده بود.
ذكـر خـيـرش مـايـه هـر مـحـفـلى
طـالب او هـر كـجـا اهل دلى
مى شدى در كوى او غوغا عام
او نمى گفتى كلام جز سلام
خاك پايش ارمغان عام شد
بهر آب دست او هنگامه شد
خـبر او به پادشاه رسيد. روزى شاه براى شكار از شهر بيرون رفت و در راه به كلبه آن جـوان رسـيـد. پـيـاده شـد و ديـدار او رفـت . او را مـشـغـول نـماز يافت و مردمى گرداگرد او را گرفته و او بى توجه به همه !محبت او در دل شاه نشست ، و از آن به بعد گهگاه مرغ دلش به سوى او پرواز مى كرد و به زيارت او مى رفت .
روزى سـر صحبت را با او باز كرد و گفت : اى جوان ، تو به همه آداب و سنن آراسته اى و تـنـهـا يـك سـنـت را تـرك كرده اى و آن اختيار همسر است . من دخترى در حرمسرا دارم چنين و چنان ، اگر مايل باشى او را به همسرى تو در آورم !
جـوان خـاركـن بـا شـنـيـدن ايـن مـژده هوش از سرش رفت و دلش به تپش افتاد و در حالى توصيف ناپذير به او دست داد. اما به روى خود نياورد و هيچ پاسخ مثبت يا منفى نداد.
شاه با خود گفت : لابد زهد و عفت و شرم و حياى او مانع از پاسخ مى شود.
بالاخره شاه شب را در اين خيال بسر برد كه مبادا جوان عابد پيشنهاد او را رد كند.
از سـوى ديـگـر جـوان خـاركـن هم تمام شب را در اضطراب و دلهره بسر برد كه مبادا شاه پـشـيـمـان شـود و از راى خود بر گردد. فردا صبح ، پيك شاه نزد خاركن آمد و پيام مجدد شاه را به او رساند. خاركن ، از خدا خواسته سرى به نشانه رضايت جنباند.
شاه پس از آگاهى از پاسخ مثبت جوان خاركن ، دست در داد مجلسى آراستند و خطيب و شيخ و قاضى شهر را آوردند و خطبه خوانده شد و دختر شاه به عقد جوان خاركن در آمد.
سـپـس شهر را آذين بستند و سران مملكتى به راه افتادند و به كلبه جوان خاركن رفتند، خـرقه پشمينه را از دوش او انداخته لباسهاى ديبا و زربفت بر او پوشانده و بر اسبى نجيب و زرعنان نشاندند و جوان با شكوه و جلال وارد شهر شد.
جـوان خاركن كه خود را در اين حال ديد، همين كه به قصر شاه رسيد و آن همه نعمت و زر و زيـور را مـشـاهده كرد ناگاه به فكر فرو رفت و روزگار گذشته خود را كه با رنج و مشقت و ذلت همراه بود به ياد آورد، آن روزهاى گرمى كه پشته خار را به دوش مى كشيد و شبها از درد و خستگى ، خواب به چشمش نمى رفت . اين تفكر درى بر دلش گشاد و نور عشق حق از آن روزن بر عرضه دلش تابيد.
زان تفكر در خود و ايام خود
اندر آغاز خود و انجام خود
رخنه اى اندر دل خود باز كرد
دل از آن رخنه گشودن ساز كرد
تا به دل آن رخنه ها دروازه شد
طبل روحانى بلند و آوازه شد
شد ز بندرگاه غيب آنجا روان
كاروان در كاروان در كاروان
آرى بـا ايـن تـفـكـر، سـروش حـق در گـوش دلش طـنـيـن افـكـنـد كـه آنچه از عزت و جاه و مـال و دسـتـبـوسـى شـاه و وزيـر و وصـل معشوق مى بينى همه و همه از آثار عبادت و طاعت خداست ، آن هم نه طاعتى پاك و خالص ، بلكه طاعتى به قصد مزد!و اگر طاعت به قصد قرب باشد ديگر چه خواهى يافت !
آمدى ، اين دستمزد پاى توست
اين جواب لفظ بى معناى توست
هيچ كارى نزد ما بى اجر نيست
هيچ شامى نه كه آن را فجر نيست
گر چه كالاى تو بس نابودى بود
ليك نزد ما كجا مردود بود
خويشتن را وانمود آن ما
آن ما كى رفته بى احسان ما
همين بگير اين مزد صورت كاريت
اين ثواب و اجر ظاهر داريت
تـابـش نـور حـق بـر دل جـوان خـاركـن و گشوده شدن روزنه هاى معرفت الهى بر او، ياد صحبت و عشق دختر پادشاه را به كلى از خاطر وى زدود و عرصه دلش جلوه گاه خدا شد و بس .
در همان حال از اسب پياده شد، لباسهاى دامادى از تن بدر آورد و با پاى برهنه به دشت و بـيـابان گريخت و در خانه به روى خويش و بيگانه بست و به عبادت راستين پرداخت تا به مقاماتى وصف ناپذير دست يافت .
صحبت شهزاده اش از ياد رفت
ترك او كرد پى صياد رفت
آفتابش سر زد از كهسار دل
شد از آن روشن در و ديوار دل
خويشتن را از جنيبت در فكند
افسر از سر جامه ها از برفكند
پا برهنه جانب كهسار رفت
قطره اى شد سوى دريا بار رفت
بست در، هم خويش و هم بيگانه را
حلقه بر در زد در آن خانه را
تا گشودندش در و دادند بار
بر گرفتندش به دامان و كنار
+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت
0:38 |