تبليغاتX
کلبه آسمانی

شخصی با هیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : " درباره ی من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم . "

امام : " هرگز دعا نمی کنم . "

- " چرا دعا نمی کنید ؟!!! "

- " برای اینکه خداوند راهی برای اینکار معین کرده است ، خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه بنشینی و با دعا روزی را به خانه ی خود بکشانی ! "

 

                                                                                               داستان راستان ( جلد اول )

+ نوشته شده توسط حافظ در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 1:24 |
گاه برای انسان در زنگی موقعیتی پیش می آید که گزینه های زیادی را برای انتخاب ندارد باید بین بد وبدتر یکی را انتخاب کند !
گاه انسان چیز دیگری را می خواهد اما برایش امکان پذیر نیست !!
شاید نباید گفت (گاه ) شاید باید گفت همیشه زیرا که در دنیایی که امام زمانش غایب است هرگز گزینه بهتری وجود نداشته باشد .
نمی دانم شما چه اعتقادی دارید ...
نمی دانم شما چه نظری   دارید...
اما زمانه به خوبی به من آموخته که گاه برای رسیدن به قله باید مسیری سخت را  پیمود ...
مسیری که  می دانی خیلی از چیزها را از دست می دهی
و
 می دانی که گزینه دیگر یعنی سعود نکردن
اصلا بگذارید طور دیگر بگویم گاهی وقتها کاری رو می خوای انجام بدی یا حرفی بزنی
 از اینکه درسته مطمئنی واز اینکه حتما باید انجام بشه هم مطمئنی
اما....
 اینم می دونی که اگه انجامش بدی اطرافیانت تو رو رها می کنند و بارها مورد سرزنش اونها قرار می گیری
حالا باید انتخاب کنی یا باید انجامش بدی وتموم تنهایی رو، سختی هارو، تحمل کنی
ویا
اینکه انجامش ندی و  گوشه اطاقت همیشه خودتو سرزنش کنی .......
من فکر می کنم تحمل سرزنش دیگران خیلی راحت تر از اینه که خودت خودتو سرزش کنی !!
من می خوام که این کارو انجام بدم
چون همیشه هر وقت حرکت می کنم توجهم به اطراف کمتر می شه بی وفایی هارو کمتر می بینم اما اگر بشینم بیشر می بینم و
وقتی که ببینم  با اینکه مثل اونها رفتار کردم،
 به خاطر اونها بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم وبازاونها  بی وفایی می کنند ...
چیزی که ازش مطمئن هستم چو نکه قبلا به من ونیاکانم ثابت کرده اند که اونها زندگیشونو بر اساس بی وفایی بنا نهاده اند  نابود خواهم شد.
پس من محبت ظاهریشونو نمی خواهم .
 پس من می رم
میرم وانجامش می دم
می رم نه برای اینکه چیزی رو به کسی یا حتی به خودم ثابت کنم
می رم انجامش بدم تا همیشه به خودم بگم من درست ترین کار رو کردم حالا یا آخرش خوب تموم می شه یا بد
اما حداقلش اینه که
من مثل بقیه زیر کولر خونم نشستم تا سرنوشت به سراغم بیاد
من
میرم تا بهترین هارو برای خودم رغم بزنم شاید که بعضی از خوبها رو از دست بدم اما من برای به دست اوردن بهتر از اونها حتما ............حتما ......تلاش خواهم کرد........
شما چی ؟

+ نوشته شده توسط حافظ در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 8:45 |
عید اومد                                                      عیداومد
به به ،  حس می کنی ؛ تموم کائنات در حال پای کوبی هستند ......
وای خدای من همه دنیا هلهله می کند.........
چه صدای دلنوازی  میاد ............صبر کن ..........انگاری پرنده ها نغمه سرایی می کنند.......
چه دل انگیز ........برگ درختها دارن دست می زنند..........
حالا که دارم بهتر وبهتر به صدای جهان گوش می کنم انگاری دارم صدای شکر کردن می شنوم !!!!!!!
مطمئنم که درست می شنوم !
همه دارن برای اومدن این عزیزان هستی از خدا تشکر می کنند.
بارلها ما هم سپاسگزار تو هستیم و بس وبرای دل تنهای ما هم تو بس هستی ........
             توی این عیدهای  قشنگ دعا می کنم که هر گز دل مارو تنها نگذاری .

 


در روسـتـايـى جـوانـى خـاركـنـى زنـدگـى مـى كـرد فـقـيـر و تـهـيـدسـت ، كـه از مـال دنـيـا جـز يـك تيشه و طناب چيزى نداشت ، بسترش خاك بود و لحافش آسمان ، نه از حسب و نسب بلندى برخوردار بود و نه چهره زيبا و دلربايى داشت .
روزى ايـن جـوان خـاركـن بـه شهر آمد با پشته اى از خار به دوش ، كه ناگهان هياهويى شـنـيـد و ديـد راهـهـا را قـرق مـى كنند. نگاه كرد ديد فوجى از گلرخان پرده نشين حكومتى سـوار بـر كـجـاوه هـا از آن جا عبور مى كنند. خاركن دست و پاى خود را گم كرده ، به اين سـو و آن سـو مـى دويد تا از راه اين كاروان دور شود، كه ناگهان بادى وزيد و پرده از چـهره آنان بر گرفت . در اين ميان چشم جوان خاركن به يكى از گلرخان مهوش روى افتاد كه تاب از دلش برد. نگاه همان و دلدادگى همان  .
خاركن با ديدن وى نعره اى زد و از هوش رفت و در ميان راه افتاد. ماموران بر بالاى سر او آمدند، پنداشتند كه او هول كرده و از ترس هوش خود را از دست داده است . هر چه او را صدا زدنـد كـه بـيـم نـداشـته باش ، برخيز و از سر راه دور شو!اثرى نبخشيد و جوان خاركن همچنان بيهوش افتاده بود و پاسخى نمى داد.
عـاقـبـت كـاروان از كـنـار او گـذشـت و او لحـظـاتـى چـنـد بـه هـمـان حـال بـود، سـپـس بـه هـوش آمـد و بـا خـود گـفـت : برخيز از اينجا برو، كه حسرتى بر دل خود نهادى كه مدتها گرفتار آن خواهى بود.
بارى ، جوان خاركن از عشق سر به بيابان گذاشت . او كه از آتش عشق در تب و تاب بود شب و روز در همان بيابان بسر نى برد و در بن بوته هاى خار مى خزيد.
مـرد دانـشـورى از آن نـاحـيـه مـى گـذشـت ، چـشـمـش بـه ايـن جـوان افـتـاد كـه شـوريـده حال است . نزد او آمد و پندها گفت ، اما اثرى نكرد. سرانجام او را گفت : اينك كه هيچ پندى در تو كارگر نيست ، و دست از اين خاطره باز نمى دارى پس بايد كارى كنى كه آوازه ات بلند شود و به گوش شاه برسد، شايد از اين طريق راهى به دربار بيايى  .
 گفت با او: چون ندارد پند سود  
   
                                          رو به محراب عبادت آر زود 

نى نسب باشد تو را نى زور و زر  
   
                                   نى جمالى نى كمالى نى هنر 

من نمى بينم غمت را چاره اى  
   
                              جز نماز و خلوت و سى پاره اى   

روى اندر مسجد و محراب كن  
   
                           طعمه از نان جو و كشكاب   كن 

 دست اندر دامن سجاده زن  
   
                            رشته تسبيح در گردن فكن 


جـوان خـاركـن ايـن پـنـد را بـه گـوش جـان خـريد و از كوه و دشت رو به شهر نهاد. مسجد خـرابـه اى در بـيـرون شـهـر بـود. به آن جا رفت و سجاده اى گسترد، روزها به روزه و شبها به عبادت برخاست .خرقه اى پشمينه بر دوش گرفت و از خوراك به گرده نانى جـويـن بـسـنـده كـرد. در اثـر عـبـادت و سـجده فراوان پنبه اى بر پيشانيش بست و درست سيماى عابد و زاهدى را به خود گرفت  .
كم كم آوازه او در شهر پيچيده ، مردم گروه گروه براى زيارت وى مى آمد و او جز پاسخ سـلام بـا كـسـى سـخـن نمى گفت . او قبله حاجات نيازمندان و دعايش دواى درد دردمندان شده بود.

ذكـر خـيـرش مـايـه هـر مـحـفـلى  
   
                                       طـالب او هـر كـجـا اهل دلى 

مى شدى در كوى او غوغا عام  
   
                                      او نمى گفتى كلام جز سلام 

خاك پايش ارمغان عام شد  
   
                                       بهر آب دست او هنگامه شد 

خـبر او به پادشاه رسيد. روزى شاه براى شكار از شهر بيرون رفت و در راه به كلبه آن جـوان رسـيـد. پـيـاده شـد و ديـدار او رفـت . او را مـشـغـول نـماز يافت و مردمى گرداگرد او را گرفته و او بى توجه به همه !محبت او در دل شاه نشست ، و از آن به بعد گهگاه مرغ دلش به سوى او پرواز مى كرد و به زيارت او مى رفت  .
روزى سـر صحبت را با او باز كرد و گفت : اى جوان ، تو به همه آداب و سنن آراسته اى و تـنـهـا يـك سـنـت را تـرك كرده اى و آن اختيار همسر است . من دخترى در حرمسرا دارم چنين و چنان ، اگر مايل باشى او را به همسرى تو در آورم  !
جـوان خـاركـن بـا شـنـيـدن ايـن مـژده هوش از سرش رفت و دلش به تپش افتاد و در حالى توصيف ناپذير به او دست داد. اما به روى خود نياورد و هيچ پاسخ مثبت يا منفى نداد.
شاه با خود گفت : لابد زهد و عفت و شرم و حياى او مانع از پاسخ مى شود.
بالاخره شاه شب را در اين خيال بسر برد كه مبادا جوان عابد پيشنهاد او را رد كند.
از سـوى ديـگـر جـوان خـاركـن هم تمام شب را در اضطراب و دلهره بسر برد كه مبادا شاه پـشـيـمـان شـود و از راى خود بر گردد. فردا صبح ، پيك شاه نزد خاركن آمد و پيام مجدد شاه را به او رساند. خاركن ، از خدا خواسته سرى به نشانه رضايت جنباند.
شاه پس از آگاهى از پاسخ مثبت جوان خاركن ، دست در داد مجلسى آراستند و خطيب و شيخ و قاضى شهر را آوردند و خطبه خوانده شد و دختر شاه به عقد جوان خاركن در آمد.
سـپـس شهر را آذين بستند و سران مملكتى به راه افتادند و به كلبه جوان خاركن رفتند، خـرقه پشمينه را از دوش او انداخته لباسهاى ديبا و زربفت بر او پوشانده و بر اسبى نجيب و زرعنان نشاندند و جوان با شكوه و جلال وارد شهر شد.
جـوان خاركن كه خود را در اين حال ديد، همين كه به قصر شاه رسيد و آن همه نعمت و زر و زيـور را مـشـاهده كرد ناگاه به فكر فرو رفت و روزگار گذشته خود را كه با رنج و مشقت و ذلت همراه بود به ياد آورد، آن روزهاى گرمى كه پشته خار را به دوش مى كشيد و شبها از درد و خستگى ، خواب به چشمش نمى رفت . اين تفكر درى بر دلش گشاد و نور عشق حق از آن روزن بر عرضه دلش تابيد.

زان تفكر در خود و ايام خود  
   
                                     اندر آغاز خود و انجام خود 

رخنه اى اندر دل خود باز كرد  
   
                                    دل از آن رخنه گشودن ساز كرد 

تا به دل آن رخنه ها دروازه شد  
   
                                   طبل روحانى بلند و آوازه شد 

شد ز بندرگاه غيب آنجا روان  
   
                               كاروان در كاروان در كاروان 

آرى بـا ايـن تـفـكـر، سـروش حـق در گـوش دلش طـنـيـن افـكـنـد كـه آنچه از عزت و جاه و مـال و دسـتـبـوسـى شـاه و وزيـر و وصـل معشوق مى بينى همه و همه از آثار عبادت و طاعت خداست ، آن هم نه طاعتى پاك و خالص ، بلكه طاعتى به قصد مزد!و اگر طاعت به قصد قرب باشد ديگر چه خواهى يافت  !

آمدى ، اين دستمزد پاى توست  
   
                             اين جواب لفظ بى معناى توست  

هيچ كارى نزد ما بى اجر نيست  
   
                        هيچ شامى نه كه آن را فجر نيست  

گر چه كالاى تو بس نابودى بود  
   
                         ليك نزد ما كجا مردود بود 

خويشتن را وانمود آن ما  
   
                    آن ما كى رفته بى احسان ما 

همين بگير اين مزد صورت كاريت  
   
                      اين ثواب و اجر ظاهر داريت  

تـابـش نـور حـق بـر دل جـوان خـاركـن و گشوده شدن روزنه هاى معرفت الهى بر او، ياد صحبت و عشق دختر پادشاه را به كلى از خاطر وى زدود و عرصه دلش جلوه گاه خدا شد و بس  .
در همان حال از اسب پياده شد، لباسهاى دامادى از تن بدر آورد و با پاى برهنه به دشت و بـيـابان گريخت و در خانه به روى خويش و بيگانه بست و به عبادت راستين پرداخت تا به مقاماتى وصف ناپذير دست يافت  .

صحبت شهزاده اش از ياد رفت  
   
                      ترك او كرد پى صياد رفت  

آفتابش سر زد از كهسار دل  
   
                شد از آن روشن در و ديوار دل 

خويشتن را از جنيبت  در فكند  
   
                 افسر از سر جامه ها از برفكند 

پا برهنه جانب كهسار رفت  
   
                 قطره اى شد سوى دريا بار رفت  

بست در، هم خويش و هم بيگانه را  
   
                 حلقه بر در زد در آن خانه را 

تا گشودندش در و دادند بار  
   
              بر گرفتندش به دامان و كنار

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت 0:38 |

هشام بن عبدالملک ، خلیفۀ اموی ، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد . دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نا ئل شده است حاضر کنند ، تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند . به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه درگذشته اند . هشام گفت : پس یکی از تابعین را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم . طاووس یمانی را حاضر کردند .

طاووس وقتی که وارد شد ، کفش خود را جلوی روی هشام ، روی فرش ، درآورد . وقتی هم که سلام کرد برخلاف معمول که هر کس سلام می کرد می گفت :السلام علیک یا امیرالمؤمنین ، طاووس به السلام علیک قناعت کرد و جملۀ یا امیرالمؤمنین را به زبان نیاورد . بعلاوه فوراً در مقابل هشام نشست و منتظر اجازۀ نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازۀ نشستن بدهد . از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت : هشام !حالت چه طور است ؟

رفتار و کردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت ، رو کرد به او و گفت :

- این چه کاری است که تو در حضور من کردی ؟

- چه کردم ؟

- چه کرده ای ؟!!! چرا کفش هایت را در حضور من درآوردی؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ چرا بدون اجازۀ من در حضورم نشستی ؟ چرا اینگونه توهین آمیز از من احوال پرسی کردی ؟

- دلیل اینکه کفش ها را در حضور تو درآوردم، این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند کفشها را در می آورم و او از این جهت بر من خشم نمی گیرد .

دلیل اینکه تو را به عنوان امیرهمۀ مؤمنان نخواندم ، چون تو واقعاً امیر همۀ مؤمنان نیستی ، بسیاری از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند .

اما اینکه تو را به نام خود خواندم زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می خواند و در قرآن از آنها به یا داوود ، یا یحیی و یا عیسی یاد می کند و این کار توهینی به مقام انبیا تلقی نمی شود ،بر عکس خداوند ابولهب را با کنیه – نه با نام – یاد کرده است .

و اما اینکه گفتی در حضور تو پیش از اجازه نشستم ، برای اینکه از امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب شنیدم که می فرمود ( اگر می خواهی مردی از اهل آتش را ببینی ، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند . )

سخن طاووس که به اینجا رسید ، هشام گفت : ای طاووس ! مرا موعظه کن .

طاووس گفت : از امیرالمؤمنین شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایی است بس بزرگ ، آن مار و عقربها مأمور گزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی کند .

طاووس این را گفت و از جا حرکت کرد و به سرعت بیرون رفت .

                      

                                                                                          داستان راستان (جلد دوم )

 

من واقعاً از این داستان لذت بردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.    

 

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 22:21 |
امام کاظم (ع) می فرمایند:

 محبوب ترين بندگان نزد خداى تعالى ،توابین می باشند.

                                                                                     (توبه ، ص 103.)

 امشب شهادت آقامون امام کاظم (ع) است .
می دونید وقتی این حدیث را خوندم دلم آروم گرفت.
 آخه می دونید تو دنیای ما اگر اشتباهی کرده باشی وتوبه کنی ، توبه تو رو زیاد جدی نمی گیرند می گن توبه گرگ مرگه
واین موقع است که گاهی انسان فکر می کنه با انجام گناههای زیادش برای همیشه از خدا دور شده در صورتی که امام (ع) می فرمایند محبوب ترین بندگان توبه کننده ها هستند
آدم انگار حس می کنه شاید اشتباه کرده باشه اما با توبه کردن هنوزم در نزد خدا محبوبه .
 هنوزم خدادوستش داره ...................
گاهی وقتها همین که بفهمی با برگشتن از گناهت همون بنده خوبه خدا می شی    از هر گناهی دل می کنی و............
و....  می آیی همون جایی که باید از اول ترکش نمی کردی....... پیش........ خدا..............

+ نوشته شده توسط حافظ در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 0:52 |
سلام
 سلام به تو که امروز متولد شدی
سلام به تو که می خواهی متولد بشی
با نوزاد هایی که امروز متولدشدن حرف نمی زنم چون اونها هنوز متولد نشده اند!!!!
چرا؟
چون اونها فقط پا به دنیا گذاشته اند !!
با تویی حرف می زنم که امروز همونی بودی که آرزوشو داشتی
مهم نیست که امروز چه کار کردی !!!
مهم اینه که انجامش دادی ؛
فرق نمی کنه که امروز ظرفهای ظهرو شستی ، کتاب  خوندی ، باشگاه رفتی اتاقتو  مرتب کردی ، به مادرت لبخند زدی ، با تموم مشکلا تت خندیدی ،
یا.....
مهم اینه که امروز تو  یک کاری انجام دادی
توی دنیا تنها ادیسونو اینیشتن و دانشمندای دیگه نیستند که کاراشون مهمه و باید بهشون احترام گذاشت .
تو هم قابل احترامی ...
فقط باید از یک کار کوچیک شروع کنی حتی به اندازه این که از امشب مسواک بزنی
می دونی من معتقدم تو هر جا که باشی هر کارکوچیکی هم که کنی قابل احترامی !!
فقط به نظرم باید خودت باشی ...
خودت تصمیم بگیری ...
خودت انجام بدی....
واونوقته توی تقویمت باید تاریخ تولدتو عوض کنی !!
چونکه تو وقتی می خواستی به دنیا بیایی از این دنیا می ترسیدی  وقتی اومدی گریه کردی ولی زمانی که  نظراتتو واعتقاداتتو ، خودتو مهم بدونی اونوقت تو می خندی وراضی هستی
 پس اونروز تولد شخصیت توست..
 شاید اونروز هیچ کس به حرفات گوش نکنه تموم نظراتت از نظر همه اشتباه بیاند اما خودت مطمئنی  مطمئنی که امروز بهترین روز زندگی تو ست
وفقط اینه که مهمه...
 از اونروز به بعد تحمل همه مخالفت ها آسون می شه.
 چون
 تو مطمئنی به مسیرت،  که درسته وهمه اینها برای قویتر شدن  تو برای اینکه وقتی به هدفت رسیدی به خودت افتخار کنی وبگی من 
بله من....
با تمام سختی ها جنگیدم وبالاخره پیروز شدم .
وهمه برات کف بزنن.
اما همیشه من به خودم می گم همه اینها بدون یک راهنما،
 بدون خدا
ارزشی نداره
 تو هم می تونی خودت تصمیم بگیری میتونی خودت تنها پا در راهی نا معلوم بگذاری وشایدم که به هدفتم برسی وتوی این دنیا اسمت همه جا گفته بشه ولی خودت می دونی که تنهایی واگرم به هدفت نرسی که دیگه ................. خودت می دونی..............
ومی تونی هم
 به هدفت برسی یا حتی نرسی ولی هرگز تو تنها نباشی ...
با خودت .......
آرزو می کنم که لحظه لحظه زندگیت از خودت راضی باشی .
+ نوشته شده توسط حافظ در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 1:12 |
«از اديسون پرسيدند چرا اغلب جوانان موفق نمى شوند؟ گفت : ((براى اينكه راه خود را نمى شناسد و در جاده ديگرى گام برميدارند)).
يك چنين افراد دو نوع ضرر بر جامعه مى زنند: 1- كارى كه شايستگى آن را دارند و اگر آن را تعقيب كنند كامياب مى شوند، انجام نمى دهند. 2- كارى را كه عهده دار آن شده اند بخوبى انجام نداده و از عهده آن بر نمى آيند.
عقربك استعداد هر فردى از هنگام تولد به سوى كارى كه براى آن آفريده شده متوجه است .
سعادتمند كسى است كه مربيان او سمت تمايل اين عقربه را بدست بياورند. »

وقتی به این جمله رسیدم به این فکر کردم که تو زندگی منو خیلییای دیگه مربی دلسوزی وجود نداره که بخواد استعدادهای منو کشف کنه . پس حتما منو امثال من نباید هیچ وقت موفق بشیم .
که  یه لحظه، یادم افتاد اگه پدر و مادر هم در نظر نگیریم زندگی بهترین مربی است زندگی نه فقط با شادیهاش بلکه با تموم سختی هاش....
صبر کن!
 نمی خواهم شعار بدم منم عین توام !!
خیلی موقع ها خسته می شم حتی شده از درون بشکنم اما همیشه به خودم گفتم شاید دیگه یه  چینی بند زه شدم ولی خود ماهاکلی پول ووقت می گزاریم می ریم تخت جمشید  خیلی  جاهای دیگه تا چینی های بند زده رو ببینیم چون اونها از هر چینی لوکس مغازه ها برامون بیشتر ارزش داره .

«  پافشارى و استقامت ميخ
 
                                      سزد،از عبرت بشر گردد
 
  برسرش هر چه بيشتر كوبى
 
                                        پافشاريش بيشتر گردد
 

اينجاست كه حافظ شيرازى مى گويد:

 صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
 
                                  بر اثر صبر نوبت ظفر آيد  »
 

«   برگرفته از : رمز پيروزى مردان بزرگ     مؤ لف : آية اللّه جعفر سبحانى    »

                                                                                                                          

 

+ نوشته شده توسط حافظ در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 1:15 |

سلام                                                                                                                                  من نویسنده دیگه این وبلاگ هستم . امیدوارم تو این وبلاگ بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و از نظراتشون بیشترین استفاده رو ببرم . 

 نمی دونم شما هم برنامه ی باز هم زندگی رو می بینید یا نه ؟ منظور من تبلیغ برای این برنامه نیست ولی تو این قسمت برنامه چیزی شنیدم که دلم می خواد برای شما هم بگم . موضوع این برنامه سفر بود .

یکی از افرادی که ۱۰ سال سفر کرده بود از سفرهاش تعریف می کرد. می گفت : (من پیاده سفر می کنم توی یکی از این سفرها به پاکستان رفتم . وقتی از مرز رد شدم باید برای رسیدن به اولین روستا نزدیک به ۶۰۰ کیلومتر راه رو طی می کردم ! اول مسیر کمی دچار نگرانی شدم چون توی مسیر حتی کاکتوس هم برای استراحت زیر سایه اش نبود . به همین دلیل از کوله پشتیم قران رو دراوردم و اون رو باز کردم . مضمون ایه ای که اومد این بود : در زمین گردش کنید. خدا خود روزی شما را می دهد .

 کمی نیرو گرفتم و دوباره به مسیر ادامه دادم نزدیکای غروب به ۱۱ کارگر رسیدم که اماده ی خوردن غذا می شدند . یکی از انها از من پرسید : چه کاره هستی؟ گفتم : سیاح . وقتی انها دیدند که من چیز زیادی برای خوردن ندارم گفتند که انها 12 کارگر هستند که یکی از انها امروز نیامده و می توانند غذای او را به من بدهند . یک روز هم چند چوپان به من شیر دادند و یک روز هم یک موتوری به من یک تیکه گوشت گوسفند داد و من تونستم به خوبی سفرم رو به پایان برسونم . )

این ماجرا نشون می ده که اگه ما واقعا به چیزی ایمان داشته باشیم حتما خدا به ما کمک می کنه .

 اما چند نفر از ما واقعا به روزی رسانندگی خداوند ایمان داریم ؟

 چقدر معتقدیم که خداوند همه جا همراه ماست ؟

دوست دارم شما هم راجع به این داستان و اینکه این ماجرا چی می خواد به ما بگه نظر بدید .

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 20:30 |

بهرام ، روزى بعزم شكار با گروهى از رجال به خارج شهر رفت و از دور شكارى را ديد. براى آنكه خود آنرا به تنهائى صيد كند مركب تاخت ، مقدار زيادى راه پيمود و از همراهان دور ماند. چوپانى را ديد كه زير درختى نشسته است پياده شد، به او گفت اسب مرا نگاهدار تا ادرار كنم چوپان عنان اسب را بدست گرفت و بهرام به كنارى رفت . تسمه هاى دهنه اسب بهرام با قطعاتى از طلا آراسته بود، مشاهده طلاها حس طمع را در نهاد چوپان تهيدست بيدار كرد، بفكر افتاد چيزى از آنها را بربايد و به زندگى خود بهبود بخشد كاردى را كه با خود داشت بيرون آورد و با عجله قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه را جدا كرد. بهرام از دور نگاهى كرد، بعمل چوپان پى برد ولى فورا روى گردانيد، سر بزير افكند و نشستن خود را طول داد تا مرد چوپان هر چه ميخواهد بردارد، سپس از جا حركت كرد در حالى كه دست روى چشم گذارده بود به چوپان گفت اسبم را نزديك بياور غبار به چشمم رفته و نميتوانم آنرا باز كنم . چوپان اسب را پيش آورد بهرام سوار شد و بهمراهان پيوست و فورا مسؤ ل اسبها را احضار نمود و به وى گفت قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه اسب را در بيابان بخشيده ام ، به احدى گمان بد مبر و كسى را در اين كار متهم مكن . (المستطرف ، جلد 1، صفحه 116)

                                                                       نام كتاب : داستانها و پندها جلد 1( گردآورى و تنظيم : مصطفى زمانى وجدانى )

دلم نمی خواد بگم که ای کاش ما هم این قد ربخشنده بودیم ...
ای کاش ما این طوری بودیم یا....  اون طوری .....
 به خاطر اینکه هر کسی یه راهی رو برا زندگیش انتخاب کرده و دلیلای خودشم داره!!!
 امی دونید  من و شما می تونیم چیزی رو نبخشیم می تونیم بریمو طلای اسبمونو دست هر کی هست بگیریم اصلا  فکر کردنو نتیجه گرفتن یا نگرفتنشم با خودتون .....
اما قبل رفتن آرزو می کنم که هیچ لحظه از زندگیتون نباشه که متوجه بشین در مورد دوستتون یا هر هر کس دیگه ای اشتباه فکر کردین .

+ نوشته شده توسط حافظ در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 0:41 |
ما در این بلاگ هیچ موضوع مشخصی نداریم هر سلیقه ای که داری آدرس این بلاگ را حتما به خاطر بسپار زیرا که ما سعی می کنیم اکثر خواننده هامونو راضی نگه داریم
+ نوشته شده توسط حافظ در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 9:28 |


Powered By
BLOGFA.COM